دوستان عزیز،
امیدوارم کم کاری مرا ببخشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/08/18ساعت
2:23 PM  توسط سید علی شهروزی
|
براي دانشجويانم
الان كه فقط در دانشگاه الموت درس مي دهم ، همان احساسي را كه از پانزده سال پيش داشته ام ، دارم . اقرار مي كنم كه هميشه من بيشتر از دانشجويانم ياد مي گيرم تا آنها از من .
آدمي مثل من كه همه كاره و هيچ كاره است ، لابد مي تواند درباره معلمي هم ، به سابقه تجربه ساليان متمادي اش ، نظريه صادر كند . تدريس ، اگر چه از نظر مادي درهمه جا جزء مشاغل كم در آمد است ، يكي از بهترين كارهايي است كه ما مي توانيم انجام دهيم . مثلاً من كه هر هفته ، دو روز آخر را در معلم كلايه به تدريس مشغولم بايد بگويم :
1- ذهنم و روحم تازه و جوان مي شود . مطالعه براي تدريس و نيز معاشرت نزديك با نسلي كه فرداي كشور را اداره خواهند كرد ، درمن اميد ، طراوت و عشق را شعله ور مي سازد .
2- عليرغم اينكه راه پرپيچ و خم قسطين لار داد عده اي از دوستان دانشجويم را در آورده است ، من هر هفته لذت تام و تمامي از اينكه در سرزمين آبا و اجدادي ام هستم ، مي برم . به حسب نام شهروزي ، خانواده ما سلطنتي طولاني در الموت داشته است كه بر پايه عشق به مردم و نيز احترام متقابل مردم به آنان استوار است . الموت تنها جايي است كه در آنجا احساس يگانگي ، و نه بيگانگي ، وجودم را لبريز مي كند .
3- بعد از ساليان متمادي تدريس در دانشگاههاي مختلف ، هنوز هم بزرگترين عشقم تدريس و بهترين دوستانم دانشجويان و زيباترين لحظاتم حضور در كلاس مي باشد . هرگز تاكنون هيچ دانشجويي ، از روابط صميمانه و دوستانه كه با آنها دارم سوء استفاده نكرده است و با اينكه همواره تلفن و نشاني ام را به دانشجويان مي دهم ، تاكنون كسي مزاحمتي برايم ايجاد نكرده و هميشه از مراجعه و تماس آنها خوشحال مي شوم.
4- ممكن است كمي در تدريس سخت گيري كنم ، اما ضعيف ترين دانشجويان از نظر درسي ، برايم عزيز هستند . مهم اينست كه من شاهد تلاش آنها براي پيشرفت و كسب معرفت هستم . اگر دانشجويي ، هر چقدر هم كه درسش ضعيف باشد ، ولي براي پيشرفت تحصيلي اش كوشش كند ،حتي اگر پيشرفت چشمگيري نداشته باشد از نظر من نمره قبولي اش را به دست آورده است . كسي كه راه تحصيل را بيابد و لذت مطالعه را بفهمد ، بقيه راه را خود خواهد رفت . به دانشجويانم بايد بگويم كه آنها را بسيار دوست دارم ، از نحوه رفتار صميمانه و تلاش نجيبانه آنها براي تحصيل راضي ام و دوستي ام با آنها ، اگر چه تازه شروع شده است ، هرگز پاياني نخواهد داشت . آنها مي توانند هميشه روي دوستي و كمك من حساب كنند ، كما اينكه من نيز همواره به دوستي آنها خواهم باليد .
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/02/21ساعت
9:57 AM  توسط سید علی شهروزی
|
وقايع اتفاقيه دارالاسلام قزوين
چند ماهي است كه فقط اشاره كوتاه به خاطراتم ، در سر رسيدي كه هم برنامه كاري هفتگي ام را در آن مي نويسم و هم نمرات دانشجويان و هم يادداشت هاي كوتاهي درباره حوادث روزانه ام ، مي نمايم . بدم نمي آيد بعضي از اين يادداشت ها را ، البته بدون ترتيب (...... گفت آدابي و ترتيبي مجوي .....) بنويسم :
1- صبح روز اول عيد به ديدن آقاي باريك بين و بعد امام جمعه الموت و دست آخر آقاي قوامي رفتم . چند نفري نزد آقاي باريك بين بودند . در منزل آقاي حسيني ،عموي گرامي ، من اولين نفر بودم كه البته خواهرزاده هايش هم سر رسيدند ، اما در منزل آقاي قوامي ، عليرغم زماني كه رئيس كميسيون قضايي مجلس بود ، من تنها كسي بودم كه به سلام عيد رفته بودم و البته يك نفر ديگر هم تلفني عيد را تبريك گفت . آقاي ابوترابي تشريف نداشتند ، از ديدن بقيه بزرگان شهر هم ، چون خبري از حضورشان نداشتم ، محروم ماندم . بعد از ظهر هم به درمانگاه براي كار رفتم .
2- مجلس ختم آقاي مرتضوي رفتم ، به چند واسطه لازم و بلكه واجب بود ، يكي اينكه همكار قديمي و خوب پدر و مادرمعلم من بودند ، دوم اينكه پسرشان دكتر مرتضوي از بزرگان جامعه پزشكي قزوين هستند و هم لباس هستيم و سوم اينكه پدر زن دوست گرامي ام عباس نيكويه بودند. ولي متأسفانه مجلس اول را نتوانسته بودم بروم و افسوس برايم ماند . همه مي دانند كه من حضور در مجالس غم و شادي مردم را وظيفه خود مي دانم ، بخصوص شركت در پرسه مرد نازنيني چون "مرتضوي معلم " كه رفتن اينگونه افراد مرا به فكر عاقبت به خيري خودم ، اگر نصيبم شود ،مي اندازد . موقع خداحافظي ، نيكويه زير گوشم گفت : من شما را هميشه دوست دارم . به او گفتم كه قطعاً اين احساسي دو جانبه است .
3- به همراه عده اي از بزرگان الموت به خدمت آقاي محمديان ، كه شيخ آراسته و وارسته اي است ، و همكارانش در سيماي قزوين رفتيم .جلسه خوبي بود . آقاي محمديان و قائم مقام ايشان و نيز شيخ كريمي جولادكي ما در صدر جلسه بودند ، جنوب ميز الموتي ها شامل سردار كريمي سليكاني ، بنده ،
دو نفر شاعر ديكيني و دهكي ( پرهيزگاري و عبداللهي ) نورالله نوري اندجي ، ابوطالب صفري زواردشتي ( شاعرو مداح ) ، سرهنگ داوودي ،عباس درگاهي ، رضوان الله صادقي ،قندي( بخشدار الموت شرقي) ، دكتر چوبك (رئيس پايگاه ميراث الموت )حضور داشتند كه هر كدام به فراخور ،و البته من و قندي و چوبك و صادقي كمي بيشتر از بقيه ، مطالبي درباره سرزمين مادري گفتيم . روبروي ما مسئولين و ارباب سيماي استان بودند كه شرط ميزباني را به كمال به جاي آوردند ،از جمله اينكه هر يك به اختصار سخني راندند كه در مقايسه با وقتي كه به ما داده شده بود ،خيلي كم بود . جلسه با سخنان دو روحاني فاضل و شايسته ، آقاي محمديان مدير كل صدا و سيماي استان و نيز شيخ قربان كريمي روحاني جوان الموتي كه مدرس حوزه و دانشگاه هستند ، پايان يافت .
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/02/21ساعت
9:54 AM  توسط سید علی شهروزی
|
شكست سكوت
مدتهاست كه چيزي ننوشته ام ،نه از اينكه نخواهم ، بلكه چون انگيزه اي نداشته ام ..........
صبح هاي پنج شنبه كه به قصد تدريس در دانشگاه الموت (مركز علمي كاربردي ) با سواري به معلم كلايه مي روم ، از پشت عينك دودي ام ،دنيايي را تماشا مي كنم كه بازمانده دوره كودكي و آرزوهايم است .
يك روز يك قاضي الموتي در جواب كساني كه به طعنه الموتي ها را پشت كوهي مي دانند جوابي نغز داد : " بستگي به اين دارد كه در كجا قرار گرفته باشي ، چون براي ماهم در الموت ، وقتي كه به آنها مي نگريم ، آنها پشت كوهي هستند . "
گاهي فكر مي كنم شايد بهتربود فقط نويسنده بودم تا هر چيز ديگري . اما ولعي در من براي تحصيل و آموختن و تدريس وجود دارد ، كه سيري ناپذير است . اينكه دوست هنرمندم يوسف درباره ام مي نويسد : " شخصي به نام علي شهروزي كه دكتر بود و حقوقدان و عضو شوراي شهر و ......." كه عين مطلبش را در وبلاگم گذاشته ام ،نبايد عجيب باشد ، چونكه روزهايي كه همين يوسف ، قصه هاي ابتدايي اش را برايمان مي خواند ، و من البته به عكس حالا قصه هاي آنروزش را نمي پسنديدم ، نويسنده شناخته شده اي بودم كه هر هفته در مطبوعات مطلب و مقاله داشتم . حالا كه يوسف غولي شده است ، بايد مرا نشناسد ،چرا كه او به جاي خوبي در ادبيات كشوري رسده است و من حتي از نوشتن سرباز مي زنم . من كه سالهاي طولاني ولايتي بودم ، حالا آنقدر از عمو (عبدالعظيم موسوي ) دور شده ام كه نه من مي دانم چه چيزي بايد براي روزنامه اش (ولايت ) بنويسم كه هميشه خانه اول من در زندگي هنري و ادبي ام بوده است و نه عمو مي تواند به من بگويد كه چرا برايش بنويسم .
به خانم اسماعيلي ، سردبير ولايت گفته ام ، مانند آنچه كه به سر دبيرهاي قبلي هم گفته ام كه : شما جاي من نشسته ايد ، يكروزي بالاخره من بر مي گردم و سردبير ولايت مي شوم " و آنها مي خندند .
يادم رفت جيزي را كه روزي به يك قاضي گفتم به يوسف ( عليخاني ) بگويم : " درست است كه من بيشتر عمرم را صرف تحصيل و تدريس علم كرده ام و از هنرم دور ماندم و شايد به ذوق و استعدام ، اگر داشته باشم ، جفا كرده ام ، ولي فراموش نكنيد مگر از تحصيل دانش كاري بالاتر هم در جهان داريم ، گيرم كه اگر عمر بر سر كار هنري مي نهادم شايد امروز مرا هم با همان القابي كه يوسف مستحقاً ناميده مي شود ، مي ناميدند .
به يــوسـف نويســنده شورشي عصرمان و هم گهــواره اي قديم ام ، شــايد بايستي جملات آخر " گل محمد " قهرمان شاهكار كليدر را بازگو كنم ، كه شايد حكايت آدم هايي مثل من است ، آنجا كه يه خانواده ياغي شده اش كه در فكر پايان كار خود متحيرند مي گويد : " ... دوره آدم هايي مثل ما تمام شده است ، فقط بايد يه كاري كنيم كه بد عاقبت نباشيم ......... "
ارادتمندهمگي – علي
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/02/21ساعت
9:52 AM  توسط سید علی شهروزی
|
خانه » سیالان در بوته نقد و بررسی / دکتر سیدعلی شهروزی
سیالان در بوته نقد و بررسی / دکتر سیدعلی شهروزی
--> -->
--> -->
سیالان در بوته نقد و بررسی / دکتر سیدعلی شهروزی
گویی خدا این کوه عظیم (سیالان) را آفریده است تا هر روز صبح سپیده دمان ، هر الموتی تبار از پنجره چوبی خانه کاه گلی اش نگاهی به آن ستیغ بیاندازد تا باهر نگاهش درس صعود کردن ، به اوج رسیدن را در ضمیر پاک خویش ثبت نماید . علی رشوند - (برگرفته از متن سیالان)
"پیش از نقد کتاب خاطره ای را نقل می کنم که چندان بی مناسبت با مقاله حاضر نیست چند سال پیش که در شهر کورتلند ، شهری دانشگاهی در شمال ایالت نیویورک ،اقامت داشتم نماز جمعه را به اتفاق چندین نفر دیگر ، که یکی از آنها برادر مرصاد اهل بوسنی بود ،در مسجدی که دانشگاه کورتلند در اختیار ما گذارده بود و عبارت ازیک اطاق بزرگ و سرویس بهداشتی اختصاصی بود ،برگزار می کردیم .یهودیها روزهای شنبه و مسیحیان روزهای یکشنبه از قسمتهای دیگر ساختمان برای عبادت استفاده می کردند .عادتا قبل و بعداز نماز ، نمازگزاران باهم از هردری گفتگو می کردیم و چون همگی غریب و از کشورهای مختلفو فرهنگهای گوناگون بودیم ، برادری و همفکری برپایه وجه اشتراک دینی مان کاملا احساس می شد.دریکی از همین گفتگوها ،برادر مرصاد از آوارگی مردم وطنش بوسنی برایم صحبت کردومن هم به او گفتم که اهل الموت ایران هستم وماهم بعداز فلسطینی ها و افغانی ها سومین گروه آوارگان هستیم که در الموت زندگی نمی کنیم . اما به دلخواه خود اکنون چند صد هزار نفر الموتی که عاشق الموت هستند ، بدون اینکه کسی مارا بیرون کرده باشد یا جنگی صورت گرفته باشد --- آخرین جنگ درالموت حدود 800سال پیش رخ داده است – دور از زادگاه خودو با حسرت برگشتن و زندگی کردن در آن روزگار می گذرانیم واکنون در دره الموت ، که مساحتی بیش از 2000کیلومتر مربع دارد ، کمتر از 30 هزار نفر در بیش از دو شهر و دویست روستای آن ساکن هستند .
به قاعده برای جمعیت فعلی ساکن الموت ،حدود 4000منزل کافی است . درحالی که چندین و چندبرابر این مقدار ساختمان خوب ولی خالی در الموت وجود دارد .بارها و بارها از زبان الموتیان شنیده ام که یک روز زندگی در الموت رابه یک عمر زندگی در شهرهای دیگر ترجیح می دهند .با این حال نبود امکانات باعث شده است تا به مرور زمان ،نسل جوان و شایق تحصیل و پیشرفت ،آواره غربت شوند و الموت در زمستان به خانه سالمندان بزرگی شبیه است که اکثر اهالی آن در شهرها وآبادیها و حتی کشورهای دیگر روزگار می گذرانند .این خاطره را گفتم تا ذی المقدمه گفته باشم که عشق الموتیان به الموت مثال زدنی است و کتاب سیالان نیز از این جنس است
علی رشوند در سومین کتابش که با دو کتاب قبلی تفاوت نمایانی دارد .اثری به وجود آورده که در مقام نقد ، نخست به ضعف ها و بعد به قوت های آن می پردازم .اما پیش از آن خالی از لطف نیست که بگویم چون نویسندگی در کشورما به صورت شغل و حرفه درنیامده است ،این دوست نازنین من نه تنها تحصیل ادبیات و نویسندگی نکرده که تحصیلات کارشناسی و کارشناسی ارشدش در رشته مهندسی است .و شغلش هم .که در کارخانه و امروز در وزارت صنایع معادن دارد هیچ سنخیتی با نویسندگی ندارد .بنابراین با ذوق شخصی و مطالعه فراوان و مشق سنگین ،از کمترین اوقات فراغت استفاده کرده و در نزد خود و در معاشرت با اهل قلم وبلاگ بسیار خوبی راه بیاندازد و قلمی قوی و پخته وزبانی که صحیح و کم غلط است .داشته باشد.
اما ضعف های سیالان :
در مقدمه و در اوایل سطر (ص11) می آورد که "سیالان اثری ادبی و یا تاریخی نیست " که اتفاقا اثری کاملا ادبی است و در بخشی تاریخی است که بیشتر از تاریخ صحیح الموت ، بعضی مطالب غیر صحیح راهم ممکن است ازکتاب خداوند الموت نوشته پل آمیر وترجمه ذبیح الله منصوری متاثر باشد مثل خواجه کردن فدائیان ،یا قتل ملکشاه توسط فدائیان ...را نوشته است . واقعیت این است که کتاب خداوند الموت کمترین انتطباقی با تاریخ الموت نداردو این البته شیوه مرحوم منصوری است که در کار خودیگانه است - بود –که ترجمه هایش بیشتر تالیف بود و اثر خامه و طبع خودش بود تا اثر نویسنده اصلی . منصوری در تمام عمرش یک سره می نوشت و چندان به امانتداری و دقت در برگردان متن اصلی اهمیت نمی دادبا این همه باید اذعان داشت که پر خواننده ترین کتابهای فارسی قرن اخیر متعلق به منصوری است کما اینکه کتاب "خداوند الموت " که قصه ای بسیار خواندنی و غیر تاریخی و بلکه پر از اغلاط فاحش می باشد .بارها و بارها مانند دهها اثر دیگرش به چاپ رسیده است در حالیکه کتاب" فرقه اسماعیلیه "نوشته هاجسن و ترجمه بدره ای که دانشنامه دکترای نویسنده در دانشگاه هاروارد ،اولین دانشگاه تاریخ درجهان می باشد .هرگز استقبال چندانی علیرغم استحکام و درستی آن نداشته است همین طور است تواریخی که از قدیم وجود داشته است مانند جهانگشای جوینی و تاریخ رشیدی ویا تحقیقات پر زحمت الموت شناسان برجسته مانند :ایوانف ، ویللی ،برنارد لوئیس ،کشاورز ،دکتر ستوده ، مجیدی ....
ایراد دوم نوشتن زیر نویس های غیر ضروری و غیر دقیق است مانند خوک (ص20)که نیاز به توضیح و ترجمه ندارد در حالیکه شماره خورده و در زیر نویس آورده شده است "نوعی گراز به زبان الموتی" یا در تعریف هودکان (ص36)آن را "نام کوهی در ضلع شمالی قلعه الموت "آورده است که صحیح نمی باشد بلکه قلعه الموت برصخره ای که از چهار طرف به جایی وصل نیست بناگردیده ودرست آن بود که نوشته شود هودکان کوهی در شمال قلعه الموت است
ایرادسوم سیالان این است که نیاز به فصل بندی ندارد زیرا جدایی فصل ها بیشتر از آنکه واقعی باشد ظاهری تصنعی دارد .البته ممکن است این ایرادهای جزئی ، سلیقه ای باشد ولی اگر مقبول طبع نویسنده واقع شوند چه بسا در چاپهای بعدی مورد توجه قرار گیرند .یا در آثار آتی
کتاب درنقد نقاط قوتش مرا به ذکر خاطره ای از ابو علی سینا وا می دارد .بوعلی سینا در تحصیل چند معلم معروف و درتدریس چند شاگرد نامی دارد.کتاب "رساله فی عشق "را بوعلی برای و در تقدیم به یکی از شاگردانش به نام ابو عبدالله معصومی نگاشته است .سیالان را می توان به "رساله فی عشق "علی رشوند برای استادش دکتر شریعتی قیاس کرد با این تفاوت که در اولی استادی کتابی برای شاگردی خوب نوشته وسیالان کتابی است که شاگردی خوب و شیفته ، متاثر از کتاب کویر شریعتی ،آنرا برای استاد فرهیخته و ادیب، شریعتی ، نگاشته است . می دانیم شریعتی ادیب بود وشاگرد اول ادبیات دانشگاه مشهد و به واسطه همین شاگرد اولی بورس تحصیلی در فرانسه نصیبش شد .کسانی که به شریعتی انتقاداتی دارند بیشتر در بحث مواضع دینی اوست . وگرنه ادبیات او ،هم در متون کتابها و نامه هایی که نوشته ، ممتاز و بی نظیر است درسیالان ، رشوند مفتون و شیفته زبان ادیبانه شریعتی است .روانی ، سادگی و صداقت در سطر سطر سیالان جاری و ساری است بی آنکه تعصب گرایی قومی در آن باشد.
علی رشوند ، درسومین کتابش ،آرام اما غوغایی .ساده اما دقیق .شرح عاشقی خودرا می نویسد .عشقی واقعی و حقیقی در سیر و سلوک صمیمی ، از کوه ، آسمان ، عقاب و رود می نویسد .و دل مشغولیهای جان شیفته خودرا بر جان کتابش می ریزد و چون شریعتی که استادانش را بسیار پاس می داشت ویاد می کرد .
علی رشوند نیز پر فسور دنوشر را بسیار دوست دارد و در وبلاگش هرانک هراز گاهی از دنوشر متنی و شاهد مثالی می آورد .در اینجا نیز از قول او می گوید :"چه بسا انسان فرزند طبیعت است و طبیعت مادر انسان و هر انسانی فطرتا دوست دارد از مادرش تعریف و تمجید کند "
علی رشوند اهل و زاده روستای هرانک است که در منطقه الموت بالا واقع شده است او در وبلاگش هرانک قصه های بومی الموتی را به زبان تاتی که زبان شایع تر منطقه است می نویسد .الموتیان به کردی و مراقی در معدودی از روستاها سخن می گویند که از بقایای زبان مادهای آریایی است وگرچه سیالان به زبان غنی فارسی نوشته شده است اما وجه قالب سیالان زبان عشق است و آدم به یاد جمله معروف آن صوفی بزرگ می افتد که به نقل از تذکره الاولیای عطار گفته بود :"به صحرا شدم ،همه عشق باریده بود"
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/02/19ساعت
9:36 AM  توسط سید علی شهروزی
|
حميده چوبك اظهار داشت: طي كاوشهايي كه در منطقه قلعه الموت انجام داديم به دريچههايي كه برخورد كردهايم كه اين فضاها قطعاً پنجرههايي براي ديدهباني نبوده تا از چيزي بخواهند محافظت كنند بلكه اين دريچهها رو به جنوب شرق است يعني به سوي محلي كه اولين ستارهها ميآيند.
وي در ادامه افزود: اين 3 دريچه كه با فاصله معيني از يكديگر قرار دارند براي رصد ستارگان توسط خواجه نصيرالدين طوسي استفاده ميشده است.
مدير پايگاه الموت با اشاره به اينكه اين دريچهها در بخش قلعهبالا قرار دارد، گفت: كل قلعه الموت داراي مشخصاتي است كه نشان ميدهد به عنوان محلي براي رصد ستارگان استفاده ميشده است به طوري كه يك رصدخانه بايد حداقل 220 متر از سطح زمين بالاتر باشد كه اين ويژگي در اين قلعه نيز وجود دارد و دور تا دور آن ميتوان ستارگان را رصد كرد.
چوبك با اشاره به اينكه در متون متعددي آمده كه آلات رصد در قلعه الموت بسيار يافت شده است، گفت: مهمترين كتاب نجوم كه دستورالمنجمين نام دارد نيز در قلعه الموت به رشته تحرير درآمده است.
وي تأكيد كرد: با مقايسه قلعه الموت با رصدخانه مراغه مشخص است كه خواجه نصيرالدين طوسي پس از الموت، رصدخانه مراغه را ميسازد با اين فرضيه ميتوان گفت از الگوي الموت براي ساخت رصدخانه مراغه استفاده كرده است.
به گفته مدير پايگاه الموت، آثار رصد در مراغه متعلق به قرن ششم و هفتم است.
قلعه الموت يكي از منحصر به فرد ترين دژهاي تاريخي ايران است كه در منطقه رودبار الموت از توابع قزوين واقع شده است.
خواجه نصيرالدين محمد بن حسن جهرودي طوسي مشهور به خواجه نصيرالدين طوسي از اهالي جهرود از توابع قم بوده است كه در تاريخ 15 جمادي الاول سال 597 هجري قمري ولادت يافته است. او به تحصيل دانش، علاقه زيادي داشت و از دوران جواني در علوم رياضي و نجوم و حكمت سرآمد و از دانشمندان معروف زمان خود شد.

دورنمایی از جاده منتهی به قلعه

قسمت پشتی قلعه



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مهر 1389 توسط میثم عسگری
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/01/28ساعت
11:27 AM  توسط سید علی شهروزی
|