تبليغاتX
سید علی شهروزی

سید علی شهروزی

اجتماعی و سیاسی

به دکتر گرمارودی عزیز

 

دکتر گرمارودی که در گرمارود الموت هنوز روستأییان او را علی‌ آقا پسر بزرگ (آیت‌الله) سید محمد میشناسند، الحق والانصاف بزرگترین شاعر شیعه معاصر جهان است.

مقاله ایشان مطابق معمول بسیار خوب و خواندنی است، با شعری به غایت زیبا و البته التماس دعایی از اهل اجرا و مدیریت استان که انشا‌الله به حرمت آقای گرمارودی و هزاران تن مشاهیر الموتی این سه خواسته مردم الموت هم انجام شود.دکتر گرماروددی احاطه بسیار خوبی‌ بر متون قدیمی‌ دارد. در ادب عرب هم دستی‌ دراز دارد چه اینکه او ابتدا روحانی‌ بود و حالا هم که یک قران پژوه ممتاز است.

تنها برای تذکر از باب شاگردی ایشان که از دوستان خانواده ما و به ویژه پدرم مرحوم سید محمود شهروزی هستند باید اشاره نمایم که ایشان در تاریخ دوره معاصر دچار اشتباهاتی چند شده است که یک مورد ان را از باب نمونه متذکر میشوم. البته مانند این اشتباه در باره دوره معاصر اگر چه غیر مهم ولی‌ فراوان است که باید دوستانی که در تاریخ دوره معاصر دستی‌ دارند آنرا تصحیح کنند، و چون می‌دانم که دکتر گرمارودی دانشی مردی بزرگ است این تذکر را مینیویسم و مطمئن هستم که از بزرگی‌ و یگانگی ایشان چیزی کم نخواهد شد و همچنین ایشان صد البته از این شاگرد ناقابلشن چیزی به دل‌نخوهندگرفت که گفه اند که  تنها ان که دیکته نمینویسدغلط ندارد و به قول خودمان " خری سر ده جور شین یک غصه یه ولی‌ بکتن هزار غصه".

دکتر گرمارودی عزیز در مقاله خود اورده اند که دکتر الموتی  وزریر دکتر مصدق بود است که اشتباه هست و در کابینه مصدق هیچ وزیر الموتی ندشتیم. و اما ما دو الموتی داریم که در سیاست معروفترند: یکی‌ نورالدین الموتی از بنیانگذاران حزب توده که در سال ۱۳۲۷ وقتی‌ نتوانست به کمیته مرکزی حزب راه یابد دیگر به حزب نرفت. آقا نور که برادرش میرعمادالدین و پسرعمویش سید ضیأالدین از گروه ۵۳ نفری شاگردان دکتر ارانی بودند و در ۱۳۱۶ هر سه به اضافه رحیم الموتی ویکانی( پسر عموی دیگر الموتیها که در تهران خیاط بود) و ولی‌ خان خواجوی به زندان افتادند،مجتهدی بود که در دادگستری نوینی که داور بنا کرد قاضی شد و مقام و اعتبار بالأیی داشت. آقا نور مجتهد و فقیه بود که در مدرسه التفاتیه قزوین درس خوانده بود و در زمان دستگیریش قاضی دادگستری بود. الموتی روی دوستی که با دکتر امینی داشت وزیر دادگستری دولت امینی شد و البته سخنگوی دولت هم بود.دولت امینی ۱۴ ماه بعد سقوط کرد و نورالدین الموتی تا چندین سال بعد( در همان دهه ۴۰)  که به دلیل بیماری قلبی در بیمارستان وصال درگذشت دیگر شغلی‌ نداشت.

الموتی دیگر دکتر( در اقتصاد) مصطفی الموتی بود که الان در انگلیس زندگی‌ می‌کند و در دولت دکتر اقبال معاون او بود، و بعد هم چهار دوره(۱۶ سال)  نماینده الموت و طارم در مجلس شورا بود.

از این دو تن آنکه محبوب الموتیان است نورالدین الموتی است که مردی به غایت مردمی بود، و فراموش نکنیم که وزارت در آن وقت خیلی‌ مهم بود به ویژه وزیر دادگستری که رئیس قوه قضاییه هم محسوب میشد. سید نورالدین الموتی از خانواده متوسطی از روستای ویکان بود که تا وزارت رسید و همه کسانی که ‌ تاریخ نوشته اند چه همفکران و چه مخالفین او از او جز به تعریف و تمجید ننوشته اند. همینطور در همه الموت شاید هیچکس به محبوبیت و معروفیت او نداشته باشیم.

مخلص همگی،

علی‌

هجدهم مهر ماه ۱۳۸۸

 
دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی، اگرچه متولدِ الموت نیست و گرمارود، اما هم الموتی بودنش را حفظ کرده و هم گرمارودی بودنش را؛ اصالت که فراموش نمی‌شود. می‌شود؟
صبح جمعه آقای
عنایت‌الله مجیدی باخبرم کرد که دکتر گرمارودی روز یکشنبه گذشته (12 مهر 88) مفصل درباره رودبارالموت در روزنامه اطلاعات نوشته. خوشبختانه اصل مطلب را در سایت روزنامه پیدا کردم. مطلب استاد را دوباره در تادانه در آغوش می‌گیریم.

‏‌الموت منطقه‌اي است بسيار زيبا و يگانه و در همان حال ناشناخته، ميان کوه‌هاي باختري البرز مرکزي، حدّ فاصل کوه‌هاي طالقان (درسمت جنوب) و کوه‌هاي تنکابن(در سمت شمال) و علم‌کوه و کلاردشت (در سمت شرق) و ديلم (در سمت غرب) و شامل دو بخش: الموت شرقي به مرکزيِّت معلم کلايه و بخش الموت غربي (رودبار الموت سابق) به مرکزيّت رازميان و جمعاً با بيش از 200روستا و بيش از2000 کيلومتر مربّع وسعت.‏

‏مجموعه‌اي گسترده از رود و باغ و سنگستان و چشمه و کوچه باغ‌ها و خانه‌هاي روستاييِ محصور در کوهسارها با آبشار و چشمه‌سارانِ فراوان و مراتعي تا دامن پوشيده از سبزه و گل‌هاي وحشي و شقايق‌زارها و تمشک‌زارها و بوته‌واره‌هاي گَوَن و دامنه‌هايي با گردوبُن‌هاي با وقار و باغسارهايي از سيب و آلبالو و مزارع سيب‌زميني و ذرّت و گاوَرس و...‏‏

‏و هوايي که در گردنه‌هاي مُشرف به روستاها، از خيال سبکتراست و بالاتر، قلّه‌هاي همين دامنه‌ها، هماره با تاجبرفي سيمين، بر اَبرهاي سپيدِ مخملي، بوسه مي‌زند آن هم در زمينة کبودرنگِ آسماني که از صافي گويي ژرفاي آن پيداست... ‏

‏در ميان اين مجموعه که همه در دو سوي يک درّة اصلي فراهم آمده است و به قول فروغ فرخ‌زاد «روز را بر سينه مي‌فشارد و خاموش مي‌کند»1، يک رود خروشان و جوشان دردرّة اصلي و دَه‌ها رودبارک در درّه‌هاي فرعي مي‌گذردکه آب آنها، دست‌کم در تابستان‌ها، از آيينه، صافتر است و سنگ‌ها و حتّي ريگ‌هاي بستر آن‌ها را مي‌توان از بالاي پل‌هاي معلّق چوبي زيباي روستاها، برشمرد. ‏

‏بي‌سبب نيست که تنها در الموت شرقي، هفت روستا (از جمله گرمارود ما) محور گردشگري در استان شده است.‏‏

‏وجه تسمية الموت ‏
‏« اَلَموت» مرکّب از دو کلمة «آل» و «آموت» است.‏

‏آل و آله، کلمه‌اي ايراني و فارسي است به معناي شاهين و عقاب و هنوز در برخي گويش‌هاي ايراني چون کردي، رايج است.‏

‏همين کلمه با معنيِ «سرخ‌فام» در کلمات آلاله، لاله و حتّي در لعل که معرّب «لال» است (به معني ِسرخ رنگ) ديده مي‌شود.‏

‏«آموت» را هم منابع قديمي، در گويش ديلمي، به معنی «آموخت» سراغ داده‌اند.‏

‏دهخدا از قول مؤلّفِ نزهة القلوب» (چاپ ليدن ص61) مي‌نويسد: ‏‏‏«...و آن قلعه را اله اموت گفته‌اند يعني ‌آشيانة عقاب که بچگان را بر آن آموزش کردي به مرور الموت شد...»‏

‏امّا سال‌ها پيش از نزهة القلوب، «آموت» به معناي آشيانه در شعر فارسي به کار رفته است. قديم‌ترين متني که در آن «آموت» به معناي ِ‌آشيانه به کار رفته، در شعر ابوالحسن عليّ بن محمّد مشهور به مُنجيک تِرمِذي است2، شاعر نامدار اواخر قرن چهارم.‏‏

‏محمود مدبّري مؤلّف کتاب «شاعران بي‌ديوان» دربارة زمان زندگي او مي‌نويسد: ‏

‏از شعراي دربار چَغانيان است و با انقراض چغانيان در 377 به غزنويان پيوسته است.3 اما دکتر معين وفات اورا بين377 تا 380 مي‌داند.4‏

‏محقق دانشمند و لغوي بزرگ قزويني استاد دکتر دبيرسياقي مُنجيک را هم عصر امير طاهربن فضل چغاني (مقتول به سال 381) مي‌دانند5.‏

‏پس بنابر نظر محققان، مُنجيک حتي ‌اندکي از فردوسي، قديمي‌تر است و حدود هزار و صد سال پيش در بيتي از شعر خود، آموت را به معني‌ آشيانه، بکار برده وآن بيت اين است:‏

‏بر قلّة قافِ بخت و اقبال
آموتِ عقابِ دولتِ توست6‏

‏که در آن به ممدوح خود مي‌گويد:‌ آشيانة عقاب اقبال و دولتِ تو را بر قلّة قاف نهاده‌اند.‏
‏در جامع التواريخ رشيدي آمده است که لفظ آله آموت برابر با عدد 483، سال استقرار و استيلاء حسن صبّاح در قلعة الموت، است.‏‏

‏اهميت اين سخن در اين است که ما تا قبل از اسماعيليان سندي نداريم که در آن به اطلاق لفظ الموت بر اين ناحيه دلالت کند و قبل از اواخر قرن پنجم که اسماعيليان نزاري آن را بکار بردند، به اين ناحيه کُلّاً (يعني ازطالقان و الموت امروز و بخشي از جنوب مازندران تا حدود چالوس و حتي قسمتي از جـنوب شـرقـي استان گيلان) ديلمان و ديلم گفته مي‌شده است. ‏

‏چنانکه فخرالدين اسعد گرگاني در« ويس و رامين »بارها لفظ ديلمان و ديلم را براي همين ناحيه و مردم آن به کار برده است، از جمله در اين ابيات:‏

‏زمين ديلمان جايي ست محکم
بدو در، لشکري از گيل وديلم

يا:‏

‏درآمد لشکري از کوه ديلم
گرفته از سپاهش دشت طارَم ‏

‏اسماعيليان الموت، روي هم 171سال حکومت کردند و آخرين آنان رکن‌الدين خورشاه در654 هجري قمري به دست هلاکوخان به قتل رسيد.‏‏

‏اسماعيلية الموت که شاخة نزاري از اين فرقه و مؤسس آن حسن صبّاح است، از 483 و در ايران بنا نهاده شد.

حسن صبّاح اعتقاد داشت که المستنصر، خليفة فاطميِ اسماعيليه، در زمان حيات خود، فرزند خويش نزار را جانشين خويش مي‌دانست و پس از وي، مستعلي، فرزند ديگرش با کمک وزيرِ وقت (که پدر زن وي بود) نزار را از ميان برداشت و شاخة مستعليه (يا مستعلوي) را بنا نهاد.‏

‏مذهب اسماعيلي، پيش از آن که به دو شاخة نزاري و مستعلوي، تقسيم شود، حتّي پيش از ناصرِخسرو علوي قبادياني، حجّتِ جزيرة خراسان، در خراسان بزرگ، پاگرفته بود.‏

‏ابوعبدالله محمّدبن حسن معروفي بلخي در بيتي، به فاطمي بودن رودکي، تصريح مي‌کند:‏

‏از رودکي شنيدم، سلطان شاعران
کاندر جهان به کس مَگِرو جز به فاطمي7‏

‏استاد سعيد نفِيسي سبب کوري رودکي را واقعة آزار ديدنِ اسماعيليان در بخارا مي‌داند. ‏‏

‏گرويدن پادشاه ساماني نصربن احمدو برخي از بزرگان دربار او چون رودکي و بلعمي به فرقة اسماعيليه سبب شد که سپهسالاران غير اسماعيليِ دربار، پنهاني بر کشتن شاه، همداستان شوند.‏

‏فرزند شاه، نوح، براي خواباندن فتنه، پدر را از سلطنت خلع کرد و برخي هم مسلکان وي را کشت وخود به جاي پدر نشست. ‏‏

‏استاد سعيد نفيسي سپس مي‌نويسد: «...اينکه رودکي با آن همه حشمت و پايگاه بلندي که در دربار نصربن احمد داشته، در پايان زندگي از بخارايِ پايتخت سامانيان به زادگاه خود دهِ پنج رودک باز گشته و در آنجا از جهان رفته و در گورستان آن ده مدفون شده است، خود مي‌رساند که از دربار، وي را طرد کرده‌اند يا آنکه وي هم کشته شده است و پيکرش را به زادگاه او برده وبه خاک سپرده‌اند...»8 ‏

‏صاحب اين قلم، خود در شمال تاجيکستان و به هنگام زيارت آرامگاه رودکي،در «پنجرود»، ودر موزة همين آرامگاه، تصوير‌هايي را ديدم که يک محقق چهره شناسِ دورة سلطة شوروي، به نام گراسيموف، پس از نبش قبر رودکي، از استخوان‌هاي جمجمة او برداشته بود.اين محقق با نشان دادن جاي ميل کشيدنِ چشم در جمجمة وي، مي‌کوشد کوريِ مادرزادي ِ رودکي را رَد و شکنجه ديدن وي را اثبات کند.‏

‏ابياتي از‌اشعار رودکي نيز، نظر گراسيموف را تأييد مي‌کند:‏

‏پوپک9 ديدم به حوالي سرخس
بانگک بر بُرده به چرخ‌اندرا
چـادرکـي ديـدم بــر او
رنگ بسي گونه بر اين چادرا. 10‏

بررسي زندگي و عقايد شعرايي که در ايران به گروه اسماعيليان فاطمي يا بعد‌ها با پيداييِ شاخه‌هاي نَزاري و مُستعلوي به اين فرقه گرويدند، خود مي‌توانَد موضوع مقاله‌اي ديگر باشد.‏

اجمالاً پس از رودکي، شعرايي چون داعي الدُّعات مؤيَّد في الدّين شيرازي (متوفايِ 470)، همدورة ناصرِخسرو و خود ناصرِخسرو (هردو از شعراي اسماعيليِ فاطمي) را مي‌توان نام برد و سپس «نزاري قهستاني» را که متولد 645 در بيرجند و متوفاي 720 هجري قمري به حال تبعيد در روستاست.11 (امروزه آرامگاه او در داخل شهر بيرجند قرار گرفته است و صاحب اين قلم پارسال آن را زيارت کردم). نزاري قهستاني حدود150 سال پس ازآغازِ فرقة اسماعيلي نزاري به دست حسن صبّاح و در قلعة الموت در گازرخان به اين مذهب گراييده.‏

بنابر اين اجازه بدهيد که بر گرديم به امروزِ الموت و ويژگي‌هاي آن و از بناهاي تاريخي شروع کنيم تا از بحثي هم که در آن بوديم ناگهان دور و به قول ما الموتي‌ها آب به آب نشويم!‏‏

بناهاي تاريخي: ‏‏
‏1- قلاع اسماعيليان‏

قِلاعي که170 سال در برابر سلجوقيان وخلفاي عبّاسي مقاومت کردند و در ادبيات فارسي به نماد مقاومت، تبديل گشتند چنانکه مثلاً عبدالقادر نائيني مي‌گويد:‏

کِراست قدرتِ آن، کاين حصارِ گُردان را
به جاي خويش بدارد، چو قلعة الموت

باري، مهمترين اين قلعه‌ها عبارتند از:‏

‏- قلعة الموت (معروف به قلعة حسن صبّاح) واقع در روستاي گازرخان ( فريا استارک در «سفرنامة الموت» خود مي‌نويسد که گازرخان، تغيير يافته کلمة «قيصرخان» است).‏‏

‏- قلعة لَمبِسرَ: قلعه‌اي که کيا بزرگ اميد (جانشين حسن صبّاح) 20سال قبل از جانشينيِ حسن، در آن ساکن بود.‏‏

‏- قلعة ميمون دز: قلعه‌اي که به دست هلاکوخان فروريخت و خواجه نصير طوسي هنگام فتح آن، در قلعه حضور داشت واو خورشاه آخرين حاکم اسماعيلي قلعه را متقاعد کرد که تسليم مغول شود.‏‏

ـ قلاع ديگر

- قلعة شيرکوه‏

- قلعة باستاني نَويذَر (با تلفظّ محلّي و احتمالاً در اصل قلعة نوذر) درست بالاي صخره‌هاي مشرف به گرمارود.‏‏

- وچندين قلعة ديگر...‏
‏2- اکوتوريسم‏

‏- پوشش جانوري متنوّع و غني الموت، هر ساله شکارچيان داخلي و خارجي را مجذوب خود مي‌کند.‏‏

‏[جک اوکانر ‏Jack Okaner‏ شکارچي مشهور بين‌المللي، براي شکار «کَل»‌ (= بزکوهي) به اين منطقه آمده بوده است.]12‏

‏- قلل بالاي4000 (چهارهزار) مترِ شاه البرز، سيالان، نرگس، خَشِچال (قُلّة مشرفِ به گرمارودِ ما) و... که کوهنوردانِ بسياري را هر ساله پذيراست.‏‏

‏- مسير بسيار زيباي پياده‌روي الموت به تنکابن‏‏

‏- درياچة اِوان براي شکار اردک ماهي و تفرّج‏‏

‏- و...‏

‏3- زيارتگاه ها‏‏

‏- درختِ خونبار در روستاي زرآباد ‏‏

‏- امامزادة «رويِ ده» از فرزندان امام موسي کاظم(ع) در گرمارود‏‏

‏- امام زاده اسماعيل در ميلَک‏ در الموت غربي (رودبارِ الموت سابق)‏‏

‏- و امامزاده کنعان و امامزاده شاه رشيد و امام زاده موسي و اما‌م‌زاده‌هاي مختلف ديگر در نقاط مختلف الموت که در گذشته‌هاي دور بهترين پناهگاه علويان در برابر تهديد دشمنانشان بوده است.‏

‏4- جادّة زيباي در دست احداثِ تنکابن- قزوين که تماماً از دست نخورده‌ترين نقطه‌هاي الموت مي‌گذرد و روانشاد زنده‌ياد مهندس امامي استاندار فقيد استان قزوين اهتمام خاص به اتمام آن داشت و 15 کيلومتر از اتّصالِ آن به بخشي که از طرف تنکابن آغاز شده بود، نمانده بود (البته به صورت شوسه) که آن زنده ياد در حادثة برخورد بالگرد به کوه، هنگام بازديد از نواحي زلزله زدة الموت به ديدار دوست اعلي شتافت.‏

پس از او، استاندار بعدي جناب آقاي مهندس نصري با دلسوزي و پيگيري بسيار و توجه وعنايتي ستودني، به مسائل الموت و به ويژه به همين جادة مهم و استراتژيک بخشي از کار را پيش برد.‏

خوشبختانه استاندار سختکوش وپيگير بعدي يعني جناب مهندس طاهايي که از مديران برجستة کشور و داراي سوابق اجرايي درخشان است , علاوه بر آنکه آن 15 کيلومتر را ساخته و جادة مزبور را در شکل قديمي آن به تنکابن بسيار نزديک ساخته است؛ مشغول باز‌سازي همين جاده از قزوين به سوي تنکابن است آن هم به صورت بسيار مناسب و وسيع و اصولي و از نزديکترين مسير ممکن و با هندسه‌اي فنّي و در چهار چوب قواعد علمي راه سازي. والحق اهتمام در ساخت هرچه سريعتر اين جاده ارزش زحمت آن را خواهد داشت زيراکه دو استان قزوين و مازندران را با کوتاهترين و زيبا‌ترين مسير به هم مي‌پيوندد و فوائد اقتصادي و گردشگري و ايجاد اشتغال و دسترسي سريع محصولات کشاورزي به بازار و تأثيرآن در رشد و توسعة هردو استان بر کسي پوشيده نيست. ‏

‏5- معادن بسيار و مختلف ‏‏

‏6- گياهان دارويي با گنجينه‌اي پايان‌ناپذير از انواع گياهان...‏‏

‏7- چشمه‌هاي آب گرم و سرد:‏‏

‏- آبگرم «سه هزار»‏

‏- آبگرم «گَر آب» در «اِواتِر»‏

‏- و صدها چشمه‌هاي آب معدني در جاي جاي الموت...‏‏

‏8- زمينه‌هاي ورزشي‏

چون اسب سواري، راه‌پيمايي، کوهنوردي، دوچرخه‌سواري در کوهستان، اسکي و...‏

روانشاد مهندس امامي استاندار اسبق، درتلاش بودکه دانشکدة رها شدة انرژي اتمي و تأسيسات آن را از سازمان انرژي اتمي بگيرد و به تربيت بدني تفويض کند تا براي ورزش‌هاي زمستاني از تأسيسات آن، استفاده شود. کمتر از يکماه پيش از فاجعة درگذشت او، به اتّفاقِ اينجانب، از آن تأسيسات، ديدار کرديم و آن زنده‌ياد مي‌گفت، طرفين به وساطتِ او و موافقتِ دولت، به اين نقل و انتقال رضايت داده‌اند. اما با وفات او، اين امر معلق ماند وتاکنون هم چنين انتقالي صورت نپذيرفته است.‏

استاندار فعلي به من مي‌گفت که اين مهم را با هماهنگي و توجه دکترصالحي رئيس جديدسازمان انرژي اتمي که از چهره‌هاي علمي اهل قزوين است پيگيري خواهدکرد، و قرار است سازمان انرژي اتمي با گرفتن زمينِ مُعوًض، در راه قزوين (براي ايجاد بناهايي با مقاصد علمي)، آن تأسيسات را به گردشگري يا تربيت بدني استان قزوين، تفويض کند، انشاءالله.‏‏

‏9- آداب و رسوم (فولکلور) مردم الموت‏
گويش فارسي سره‌اي که در روستاهاي الموت رايج است (و من اشتراکات آن را طي چهار سال اقامت در تاجيکستان با شگفتي تمام با گويش مردم تاجيک خاصّه در نواحي دست نخوردة تاجيکستان مثل استان غَرم و استان خَتلان به گوش شنيدم) و نيز عادات، آداب، رقص‌ها، و... ‏

هر يک زمينة تحقيق و توليد آثار علمي و هنري و فيلم مستند و غير آن براي پژوهشگران و ديدار و تفرّج براي گردشگران مي‌تواند بود. (رجوع فرماييد به مردم نگاري الموت تحقيق: علي اکبر حميدي و بهروز رستمي (در دست چاپ زير نظر خانم چوبک)‏‏

‏10- بزرگان الموت‏

الموت مهد فرهيختگان يا به قول سعدي «روستا زادگان دانشمند» است:‏

‏- روحانيان بزرگ در گذشته مانند : مرحوم آيت الله حاج سِيد موسي زرآبادي و پدرم آيت الله سيد محمد علي موسوي گرمارودي ,و مرحوم حجّت الاسلام والمسلمين متولي خشکچالي و مرحوم حجّت الاسلام والمسلمين دقيقي بالاروچي ومرحوم حجّت الاسلام والمسلمين جعفر صفي خاني و...‏

‏- از روحانيان و فضلاي معاصر الموتي، چون: حجت‌الاسلام دکتر عبدالکريم عابديني و حجت الاسلام والمسلمين علايي ويکاني قاضي وحقوقدان وحجت الاسلام والمسلمين حسيني امام جمعة محترم معلّم کلايه که سالهاست در خدمات ديني به منطقه اهتمام دارد و مورد علاقة عموم مردم است. ‏

‏- افراد اهل سياست چون:‏

‏ - ثابت الموتي ‏

‏- دکتر الموتي که در کابينة مصدق به وزارت رسيدو... ‏

‏- شاعران چون:‏

‏- شاعر آييني صاحبِ ديوان، بيدل باغدشتي الموتي که ديوانش حدود صد و اندي سال پيش در هند چاپ شده است.‏

‏- علي کوچناني‏

‏- شاعر مشهور، عارف قزويني را، پژوهندةجوان يوسف عليخاني، الموتي مي‌داند ومي گويد که اصلا اهل روستاي موشَقين درالموت غربي(رودبارالموت سابق)- کنار رازميان- است و اسناد آن را به زودي منتشر خواهد کرد.‏

‏- نيز رجوع فرماييد به سه جلد ديوان اشعار پرهيزگاران جمع آوردة صفرعلي پرهيزگاري ديکيني ‏

‏- محققان دانشمند چون:‏

‏- استاد دکتر محمد اسدي گرمارودي، استاد فاضل دانشگاه شريف و محقق و خطيب دانشمند و مؤلف چندين اثر عالمانه در حوزة معارف شيعي. ‏

‏- استادعنايت الله مجيدي مصحح کتاب مجمل رشوند(همراه با استاد دکتر ستوده) و مولف قلعة ميمون دژ و مدخلي بر الموت.‏

‏- ضياء الموتي نويسندة قيام دهقانان الموت‏

‏- و داستان نويسان چون:‏

‏- داستان نويس و پژوهشگربا استعداد و نام آشنا يوسف عليخاني نويسندة داستان اژدهاکشان که پارسال برندة جايزة جلال آل احمد شد و نامزد جايزة گلشيري هم بود و مولف قصه‌هاي مردم رودبار والموت (همراه با افشين نادري) ومصحح منظومة مردمي عزيز ونگار و...‏‏

‏- ضيا(علي)رشوند هرانکي نويسندة قصه‌هاي دره سبز الموت و چنار خونبار وسيالان

‏- دکتر سيد علي شهروزي پزشک و نويسندة داستان‌هاي دره الموت و تاريخ الموت‏

‏- فرشتة بهرامي نويسندة امام زاده‌هاي الموت

‏- ايرج کاظمي وِرکي نويسندة عقاب آشيان و جغرافياي طبيعي و تاريخي الموت‏

‏ - حقوق دان چون:‏

‏- استاد دکتر نجفي توانا، استاد فاضل دانشگاه تهران و محقق وپژوهشگر حوزة حقوق و صاحب مقالات عالمانه وکتاب در اين حوزه، اهل روستاي توان ‏

‏- آقاي شاعري وکيل دادگستري و...‏

‏- پزشک: چون منوچهر صائب متخصص برجستة بيماري‌هاي دستگاه گوارش و ده‌ها پزشک ديگر...‏

‏- تدوينگر مثل: مجيد عاشقي اصاله از ورک الموت


‏- عکاس مانند: جعفر نصيري شهرکي

‏- رجل اجتماعي چون روانشاد ولي خان خواجوي(همرزم ميرزا کوچک خان جنگلي) و روانشاد بالاخان عزيزي.‏

و از معاصران آقايان اندجي گرمارودي، شعباني الموتي و نوري الموتي و عده‌اي ديگر که اکنون نام عزيزشان را در خاطر ندارم وعمر را در ادارات مختلف تهران و قزوين صرف پيشرفت‌هاي عمراني سراسر الموت کرده‌اند.‏

‏ و سر انجام: الموت هزاران مهندس و دکتر و استاد و طبيب و تکنوکرات و مدير اجرايي و...داردکه اگر بخواهم همه را نام ببرم، خود کتابي قطور خواهد شد.‏‏

‏ * * *‏

در پايان چند تقاضاي مردم الموت از مسئولان را واگويه مي‌کنم و اصرار هم نمي‌ورزم که نه وکيلم ونه دستم جز به همين خودکار، به هيچ چيز و هيچ کس بند است ونه مطلقاً دوست دارم که در اين ورطه‌ها بيفتم وبرآنم که من و امثال من، که نه در بالا باغ داريم ونه در پايين آسيا، بهترين خدمتي که مي‌توانيم کرد، همان خدمتِ به کلمه وکلام و عشق ورزي به زبان فارسي است.‏

اما چه کنم که هر بار به ولايت سري مي‌زنم، مردم زحمت‌کش و بزرگوار منطقه گله مي‌کنند که: فلاني! اگر در رفع مشکلات ما قدمي بر نمي‌داري، قلمي بردار و قدمي نمي‌زني، قلمي بزن! ‏

‏ و اين مقاله محصول آن گلايه‌هاست. ‏

‏ و اينک سه تقاضاي مهم مردم الموت: ‏‏

‏1- سرماي زمستان‌هاي الموت استخوان سوز است. گازرساني اصولي به سراسر منطقه و خاصه دورترين روستاها،آرزويي ديرينه است.‏

‏2- جادّة اکبرآباد - تنکابن را که به طور فني واصولي آغاز کرده‌اند و کند پيش مي‌رود، با سرعت ادامه دهند و تمام کنند.‏‏

‏3- ‌الموت، ميان کوه‌هاي باختري البرز مرکزي، شامل دو بخش است: بخش الموت شرقي به مرکزيِّت معلم کلايه و بخش الموت غربي(رودبار الموت سابق) به مرکزيّت رازميان و جمعاً با بيش از دويست روستا و بيش از دوهزارکيلومتر مربّع وسعت، هم به لحاظ قانوني و معيار‌هاي وزارت کشور و هم به لحاظ معنا و شايستگيِ فرهنگيِ مردمِ خود، کاملاً سزاوار داشتن فرماندارِي است.‏

‏ وزير کشور جديد جناب نجّارکه صاحب اين قلم، او را تنها يک بار پنج ماه پيش تصادفاَ و در مراسم رونماييِ از کتاب ارزشمند «اطلس شيعه» تأليف مورخ دانشمند استاد دکتر رسول جعفريان در نمايشگاه کتاب (در مصلّي) ديدم و ازسخنان کوتاه اما سنجيدة وي، اورا بيشتر دوستدارفرهنگ واهل فرهنگ يافتم، اميدوارم اين تقاضاي قانوني و برحق مردم الموت يعني ايجاد فرمانداري را سريعاَ و بدون گيرودار‌هاي معمول ادارات برآورده سازند. ‏

‏ * * *‏

‏ تقاضا که بسيار است، زيرا نياز‌ها و اميدها و آرزوهاي مردم دور ماندة الموت، بسيار است اما اگر همين سه تقاضا و سه اميد و آرزو را سريعاً برآورند و به فردا و فرداهاي بعد نيفکنند از زبان خيل عظيم شهداي سراسر الموت، سپاسگزار خواهيم بود. ‏

‏ هرچند وَلوالَجي هزار سال پيش گفته است:‏

‏ چندين هزار اميد بني آدم
طوقي شده به گردنِ فردا بر‏



هفتم مهرماه 1388 ‏‏
‏ سيد علي موسوي گرمارودي


‏ ‏‏بعدالتحرير:‏‏

‏ الموت، دژ تاريخ‏‏

‏ ‏المــوت بـزرگ در دل ماست
آشيــان عُقــاب و بي‌همتـاسـت ‏

‏اي که زين بوم و بر گذر داري
از رهِ رفتـه‌اش، خبــرداري؟‏

‏ پاي اين قلعه رخ نهاد به خاک
شـاهِ سلجوق برزمين چون تاک‏

‏ هيچ داني که زير هر سنـگي
خفتــه درخون دلاوري جنگي‏

‏چون دل از ديده گرچه پنهان است
ليک مهد اميد و ايمان است ‏

‏ هيـچ داني که ايـن دژ پولاد
بهر آيندگان چه‌چيز نهاد

قلب ايـران و پايگاه صفاست
دژ تاريخ و خانقاه وفاست ‏

‏ * * *‏

‏ سرزمين دلير مردان است
خانـة سادة بزرگان است ‏

‏ شــاهبــازان، به قلّه مي‌تازند
اهل اوج و بلند پروازند‏

‏ بـاز و شاهين کز آسمان گذرند
با کلاغِ سيه چرا بپـرند؟‏

‏ سالـها مردم اندرين دژ- شهر
برده‌اند از حيات و شادي، بهر ‏

‏ اينک اين يادگار پاک تو راست
تو به حفظش بکوش بي‌کم ‌وکاست
+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 2:35 PM  توسط سید علی شهروزی  | 

سلامی دوباره و پاسخ پرسشی چند

به همه دوستان خوبم سلام میرسانم، و البته چند توضیح هم باید بدهم :

۱- من چون نمیتوانم به مدت طولانی به فارسی‌ تایپ کنم ،و این یکی از چندین دلیلی‌ است که نمیتوانم در وبلاگم خیلی‌ بنویسم، لذا در دفتر مینویسم تا بعد در ایران بتوانم آنهارا به سرانجام برسانم.

۲- در مورد ایران، من به طور متوسط روزی ۵-۶ ساعت وقتم صرف مطالعه  وقایع ایران از طریق سایتها و منابع داخلی‌ و خارجی‌ میشود.

۳- اینجا مثل همیشه من چند کار بیشتر انجام نمیدهم؛ ورزش، مطالعه، تحصیل و نوشتن.

۴- عاشق ایرانم و یک روز زندگی‌ در ایران به یک عمر در اینجا میارزد، اگر چه اینجا که من میزیم براستی سرزمین موقعیتهاست و برای بسیاری از مردم دنیا بدرستی زندگی‌ در آمریکا یک آرزو و منتهای خوشبختی است، ولی‌ چه کنم که من ریشه در آن آب و خاک دارم و دلم انجاست.

۵- در مورد سایتهای ایرانی‌ بیشتر آنها را  میبینم، و البته از سایتهای خارجی‌ هم بی‌خبر نمیباشم.

۶- باراک اوباما هم که نوبل صلح را گرفت، و چند دقیقه قبل کسی تلفن کرد که بعضی‌ از امریکاییها معتقدند که او هنوز کاری برای صلح انجام نداده بود که لایق نوبل باشد. 


 

  شعری از سیاوش کسرائی را برایتان در ته این مطلب گذاشته‌ام، بد نیست جوانترها بدانند که ما با شعرهای کسرائی در کتابهای درسی‌ در زمان شاه اشنا شدیم، همانطور که کتابهای دینی درسی‌ ما نوشته بهشتی‌ و باهنر بودند.

کسرائی شاعر بزرگی‌ هست. او توده ای بوددر زمانیکه ‌ قریب به اتفاق هنرمندان ایرانی‌ توده ای بودند و حلقه توده ای ها تا هویدا و فرح پهلوی دامنه داشت، و حتی محمد رضا شاه هم در سالهای اول سلطنتش با سران توده ای از طریق فردوست  و هم به روایت او و تنی چنددیگر در کاخش ملاقات میکرد. حزب توده از نظر فنی‌ کاملترین و شاید تنها حزب واقعی‌ تاریخ مدرن ایران میباشد. در باره عملکرد حزب صدها کتاب نوشته شده است که مرا از پرداختن به این موضوع بی‌نیاز می‌کند.

حزب توده در بیش از نیم قرن‌هات خود اوج و فرودهای  فراوان داشته است، از جمله ریزش و انشعابهای فراوان که در حزبی که از آل احمد  تا مظفر بقأیی تا خلیل ملکی تا شازده مظفر فیروز تا ... در آن عضو بودند. کسرائی اما از ابتدا تا پایان توده ای ماند و البته شاعر . سیاوش چند شعر عالی‌ دارد که در تاریخ ادب ما خواهد ماند و بقیه شعرهایش معمولی‌ هستند. شعر زیر از نظر زیبأیی شناسی یگانه و خواندنی است.

مخلص همگی،

علی

 

 

                               غزل برای درخت

تو قامت بلند تمنایی ای درخت
 همواره خفته است در آغوشت آسمان 
 بالایی ای درخت 
 دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای درهم تو لانه می کنند
 وقتی که بادها
 گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند
 غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
 خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا
خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
 پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما
 با مایی ای یگانه و تنها یی ای درخت

سیاوش کسرائی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 4:2 PM  توسط سید علی شهروزی  | 

به یاد شاعری بزرگ که شاملو نامش بود

 

بعد از چندین سال که از مرگ احمد شاملو گذشته است هنوز هم شعرهایش خواندنی هستند که میبایستی. سروده زیر را به دوستان شاعرم به ویژه به حسن عزیز و با یادبود خاطره یکی‌ از بزرگترین شاعران زبان فارسی‌، شاملو، در وبلاگم میگذارم. امیدوارم شما هم به پسندید.

مخلص همگی‌،

علی‌

روزی ما دوباره کبوترهایمان را...

***

روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا اگر روزی
که دیگر
نباشم...

                   

                                                                                             ا-شاملو

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 11:47 AM  توسط سید علی شهروزی  | 

قصه ای از من در وبلاگ هرانک

پاییز بهاری است که عاشق شده است
 

کوههای الموت

شجره نامه  خانوادگی  ما نشان می دهد

 که ما در دامنه این کوهها،یک سابقه  هزار ساله داریم ُگذشتگان ما با غم و شادی  هایشان  زندگی

کردند .و امانت هایشان  را به ما سپردند .

هنوز هم  وقتی از کوهی بالا می روم  ، شعفی به من دست می دهد ، که نمی توان  بر زبان آورد . آنها

  نیز با چنین احساسی ، هزار سال در شیب تند این  دامنه ها  دوام آورده  و سختی و خشونت زندگی

را  نادیده گرفتند ، در پی فتح هر قله ای  و با یله دادن  به" کاچ هایشان " به بلندی ها ، صخره ها ،دره

ها به "شاهرود " زیبا که سخاوتمندانه  در دل دره وسیع "الموت "  جاری است عشق می ورزیده اند

  و آن آتش  مقدس  تا به امروز  در دل ما  شعله ور است

 -----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

۱- کاچ : به معنای  چوبدستی می باشد

۲- مطلب بالا  نوشته ی دکتر سید علی شهروزی از کتاب  "بالاخان"  انتخاب شده است

( فرزند الموت :صفحه ۶۷)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 0:53 AM  توسط سید علی شهروزی  | 

چرا فقط وقتی راه میروم؟ ‌

در وقت بالا رفتن از تپه‌های وستال، شهری که در آن میزیم، حرفی‌ نمیزنم، درست مثل وقتی‌ که با هم از نشتارود به طرف دینارسرا بالا میرویم. اما در وقت برگشتن چون سرازیری است و برای مردی با ۱۰۰ کیلو وزن، که من باشم، حرف زدن راحت است باز من  میپرسم و او جواب میدهد ; با حوصله و به درستی . آقا رضا اگر چه حالا پیرمردی است ,اما هم بهتر راه میرود و هم بهتر حرف میزند شاید چون راه رفتنی که ما تازه یاد گرفته ایم او نیم قرن است که اغازیده است.

از خیابان هاروارد به سمت خیابان کوتاه دیانا میپیچم و بعد به راست در جادهٔ جنسن به سمت بالا میکشم و دو شیب تند را که نفسگیر است، و به قول دکترم برای قلب و عروقم  خوب است، عرق میریزم تا به گورستان کوچک بون هیل در بالای تپه وستال برسم و در آنجا دور بزنم و برگردم، مثل اینکه در نشتارود باشی‌ و عصر با استاد تا اول دینارسرا بروی و برگردی. 

اینجا من ظهرها همین تپه را میروم و برمیگردم اما با آقا رضا صبح‌ها به دهات نشتا می‌رفتیم و بربری میخریدیم و عصرها سربا لایی دینارسرا را از میان باغ‌های پرتغال میگذشتیم.

حالا دیگر بیشتر میرود هلوکله، در دره دوهزار. اگر اونجا او را ببینی‌ دیگر مثل مردم ساده آنجاست. مگر همین را نمیخواست؟ فقط اگر زبان به صحبت باز کند یا اگر به چشمهایش نگاه کنی‌ که مانند چشم‌های تولستوی عمیق و بی نظیر است میتوانی‌ بفهمی که او رضا محمدی است. 

بعضی‌ وقتها از خود میپرسم چرا فقط وقتی‌ که راه میروم و در کوهستان هستم آقا رضا با من است؟ راستی‌ چرا؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 1:35 AM  توسط سید علی شهروزی  | 

کتابی‌ که مظفری از نجف دریابندری نوشته است

نجف دریابندری

گفت و گو با نجف دریابندری نام کتابی است که مهدی مظفری ساوجی به یاری انتشارات مروارید به بازار فرستاده است. این گفت و گو که به قصد جستجو در زندگی مترجم نامدار ایران انجام شده، موفق می شود علاوه بر سرگذشت، به آراء و افکار دریابندری چنگ بیندازد و به اصطلاح مشت او را نزد خواننده باز کند. بدینسان کتابی به دست خواننده می سپارد که هم هنگام خواندن شیرین و جذاب است و هم چیزهای زیادی برای آموختن دارد.

دریابندری ده دوازده سال پیش، گفتگویی با ناصر حریری به چاپ رسانده بود ( نشر کارنامه 1376 ) که هر کس آن را خوانده باشد قاعدتا اینطور فکر خواهد کرد که همه چیز در آن کتاب گفته شده و کتاب تازه یعنی گفت و گو با مهدی مظفری ساوجی دیگر چیزی برای خواندن نخواهد داشت. اما این جور نیست. یکی از خاصیت های آقای دریابندری همین است که هر وقت چیزی از او منتشر می شود، در کمال تعجب جذاب و خواندنی است.

کتاب، نخست به زندگی دریابندری می پردازد. اینکه در کجا متولد شده، کجا درس خوانده، در مدرسه چه کار می کرده و از این قبیل. این بخش نشان می دهد که دریابندری در زمان دبیرستان،در سالهای دهۀ بیست، تحت تأثیر علی دشتی قرار داشته و چیزهایی هم به شیوۀ او می نوشته، اما بعد یک معلم شیمی که از ادبیات سر در می آورده، او را متوجه ادبیات نو کرده و از صادق چوبک برای او و دیگران حکایت کرده و راه و رسم نوشتن و فکر کردن دریابندری را تغییر داده است.

جالب تر اینکه دریابندری، انگلیسی را در سینما یاد گرفته است. یعنی در آن سالها که آبادان سینماهایی داشته که فیلم ها را به زبان اصلی نشان می داده اند، دریابندری از طریق تماشای این فیلمها توانسته زبان انگلیسی یاد بگیرد. بعدتر که به استخدام شرکت نفت درآمده و به اداره انتشارات منتقل شده، نوشتن جدی را با نقدهای سینمایی آغاز کرده و همزمان ترجمه را هم با داستانهای ویلیام فاکنر شروع کرده است.

کتاب، آنگاه ما را از توده ای شدن دریابندری و تجربۀ زندان و ترجمۀ تاریخ فلسفۀ غرب در زندان و بعدتر کار در استودیو گلستان فیلم و انتشارات فرانکلین آگاه می کند که تصور می رود برای بسیاری از خوانندگان آشناست.

کتاب، نخست به زندگی دریابندری می پردازد. اینکه در کجا متولد شده، کجا درس خوانده، در مدرسه چه کار می کرده و از این قبیل. این بخش نشان می دهد که دریابندری در زمان دبیرستان،در سالهای دهۀ بیست، تحت تأثیر علی دشتی قرار داشته و چیزهایی هم به شیوۀ او می نوشته، اما بعد یک معلم شیمی که از ادبیات سر در می آورده، او را متوجه ادبیات نو کرده و از صادق چوبک برای او و دیگران حکایت کرده و راه و رسم نوشتن و فکر کردن دریابندری را تغییر داده است

در بخش زندگینامۀ کتاب، چیزی که تازگی دارد حرف های آقای دریابندری دربارۀ کار در انتشارات فرانکلین است. دریابندری می گوید « حرکتی که فرانکلین ایجاد کرد و ده پانزده سال هم ادامه پیدا کرد، در صنعت نشر ایران بسیار مثبت و سازنده بود. در واقع ما کارهایی کردیم که آن موقع ناشران ایران نمی توانستند بکنند. در همه این کارها نقش همایون صنعتی زاده بسیار مهم و موثر بود ».

دریابندری یادآور می شود که انتشارات فرانکلین که او سالها سردبیری آن را بر عهده داشت به غیر از کار ترجمه، به تألیف نیز دست می زد. « مثلا یک سری کتاب راجع به ایران تألیف کردیم که بیانگر وضعیت اجتماعی و ادبی و حتی طبیعی ایران بود. این کتابها را به نویسندگان سفارش می دادیم و آنها می نوشتند و ما منتشر می کردیم. مسأله سفارش برای تألیف کتاب اولین بار بود که در ایران انجام می گرفت. غالبا مؤلفان کتاب را می نویسند و به ناشر می دهند و اگر تأیید شد چاپ می شود. ما در انتشار پاره ای از آثار فرانکلین این کار را برعکس کردیم. این از کارهای بسیار جالب صنعتی زاده بود. من یادم هست اولین بار که می خواستیم این برنامه را عملی کنیم از آقای باستانی پاریزی برای تألیف یکی از این کتابها دعوت کردیم. ایشان خیلی تعجب کرد. گفت من تا حالا خودم کتاب می نوشتم، حالا به من می گویند چه کتابی بنویسم. به هر حال این هم رسمی بود که ما وارد صنعت چاپ و نشر ایران کردیم ».

تصویری که دریابندری از صنعتی زاده به دست می دهد به غیر از آنکه بسیار بموقع است زیرا صنعتی زاده تازه درگذشته و یادآوری این خاطرات یاد او را زنده می کند، این را نیز نشان می دهد که بنیادها و سازمانها در ایران بی اندازه قائم به شخص هستند و با کنار رفتن یک شخص ممکن است نابود شوند چنانکه انتشارات فرانکلین با کنار رفتن صنعتی زاده نابود شد.

نکته مهم دیگر در بخش زندگینامه دریابندری، فاصله گرفتن او از حزب توده است. من تا کنون در هیچ نوشته ای از دریابندری فاصله گرفتن فکری او از حزب توده را به این اندازه صریح نخوانده بودم. پیش از این او دربارۀ حزب توده حتا در صحبت های خصوصی به احتیاط سخن می گفت و از انتقاد لخت می پرهیخت.

اما اینجا صریحا عنوان می کند که حزب توده بعد از انشعاب تغییر ماهیت داد و به یک حزب کمونیست استالینی تمام عیار مبدل شد. « منتها روشنفکران ایران این تغییر را حس نکردند. از جمله خود من، که حزب توده را کمابیش به همان شکل اولش می دیدم ».

نکته دیگری که باز تازگی دارد این است که بعد از انقلاب آقای دریابندری به قصد مهاجرت به آمریکا می رود و دو سال هم می ماند. اما بعد از مدتی می بیند که « مهاجرت یعنی مرگ ... من در عرض دو سالی که آنجا بودم دو صفحه ننوشتم چون با جامعه آمریکائی تماسی نداشتم و نمی توانستم داشته باشم ».

اما بخش جذاب کتاب به نظرم بخش آراء و عقایدی است که نجف دریابندری دربارۀ مباحث مختلف مانند ترجمه، زبان فارسی، شعرا و نویسندگان و مترجمان معاصر بیان می کند. مهمتر از همه اینها بخش ترجمه است چون او یکی از با صلاحیت ترین افراد در این زمینه است.

وی توضیح می دهد آثاری را که ترجمه کرده، همه آثاری بوده که قبلا خوانده بوده و با آنها آشنایی داشته است. به نظر او مترجم اثری را که می خواهد ترجمه کند باید در حدود توانایی اش باشد. خود او در کار خود سعی کرده سبک هر نویسنده ای را به نحوی منتقل کند. مثلا دربارۀ « وداع با اسلحه » می گوید « این اولین کتابی است که من ترجمه کرده ام. جوان هم بودم، در حدود بیست و دو سه ساله. وقتی که این کتاب را خواندم دیدم که نویسنده به زبان خاصی حرف می زند. بنابراین در ترجمۀ آن، در جستجوی نظیر آن زبان در زبان فارسی بودم. یعنی می خواستم به زبانی دست پیدا کنم که همینگوی در زبان انگلیسی به آن دست پیدا کرده بود ».

این توضیح وقتی به کتابهای دیگر مانند بازمانده روز می رسد به سبک و لحن و زبان ترجمه می پردازد و ژرف تر و آموختنی تر می شود. در حین این گفتگو خواننده متوجه می شود که چرا ترجمه های دریابندری اینهمه خوب و جذاب از کار در می آید.

گفتگو کننده می پرسد چرا تا کنون از شکسپیر چیزی ترجمه نکرده اید و دریابندری پاسخ می دهد « برای اینکه این آمادگی را نداشتم. حتا الان هم فکر نمی کنم داشته باشم. یعنی اگر بخواهم احیانا یکی از آثار شکسپیر راترجمه کنم، باید چند ماه بخوانم و کار کنم و به اصطلاح در زبانش حل بشوم. این فرصت را تا کنون پیدا نکرده ام ». او معتقد است وقتی شما اثری را ترجمه می کنید باید کیفیت ترجمه شما به صورتی باشد که خواننده احساس کند که با اصل یک اثر رو به رو است نه با ترجمه آن. برای همین است که ترجمه های دریابندری اینهمه طرفدار دارد.

درباره دیگران

خارج از بحث ترجمه که تخصص دریابندری است، او در زمینه های گوناگون صاحب نظر است. لطف این کتاب این است که در زندگی و تخصص دریابندری، محدود نمی ماند و خواننده را در جریان داوری او دربارۀ مترجمان دیگر مانند شاملو و به آذین و قاضی و ... و نیز زمینه های مختلف مانند شعر و نثر فارسی، سبک هندی، دوره بازگشت ادبی، نیما، دهخدا، جمال زاده و صادق هدایت قرار می دهد.

بعد از انقلاب آقای دریابندری به قصد مهاجرت به آمریکا می رود و دو سال هم می ماند. اما بعد از مدتی می بیند که « مهاجرت یعنی مرگ ... من در عرض دو سالی که آنجا بودم دو صفحه ننوشتم چون با جامعه آمریکائی تماسی نداشتم و نمی توانستم داشته باشم »

شاید نقل مسطوره وار پاره ای عقاید ارائه شده در کتاب بتواند به خواننده کتاب کمک کند تا اندکی با رای و نظر او آشنا شود، هرچند این نوع نقل کردنها ممکن است جنجال به پا کند و کسانی را خوش نیاید اما خیلی هم عیب ندارد.

داوری او درباره ترجمه دن کیشوت قاضی معروف است. این جا هم می گوید راز توفیق قاضی در ترجمه دن کیشوت در این است که او توانسته زبان خاص و مناسبی برای آن پیدا کند.

دربارۀ ترجمه های شاملو بر این باور است که او بیشتر ذوق و قریحه شخصی اش را در ترجمه دخالت می داد. ترجمه های او ترجمۀ مطلق نیست. " به آذین در ترجمه سلیقه و روش خاصی برای خودش داشت که بنده آن را زیاد نمی پسندم. سبک فارسی ابراهیم گلستان کلافه کننده است. اسرار گنج دره جنی، حقیقتش این است که من نتوانستم بخوانم. خیلی هم سعی کردم، ولی نشد."

"خیال می کنم برای خیلی ها اینطور بوده است. بعضی شعرهای شاملو این قابلیت را دارند که در هر شرایطی خاصیت شاعرانگی خود را حفظ کنند. شعر اخوان زیاد در فارسی نمی ماند. اهمیت فروغ در شعر فارسی، به مناسبت « تولدی دیگر » است. شعرهای سهراب سپهری بیشتر به درد شاگرد مدرسه ای ها می خورد. غزل های بیست سالگی ابتهاج را دوست دارم و گاهی می خوانم، مشکل نادرپور این بود که به شعری روی آورد که دوره اش گذشته بود. آتشی خیال می کرد که من او را قبول ندارم."

"سیمین بهبهانی شاعر بسیار خوبی است. زبانش زنده و نو است. به هیچ وجه نمی توان او را در ردیف غزلسراهای قدیم گذاشت. سیاوش کسرایی سلیقه های خاصی داشت که مطابق ذوق و سلیقه من نبود. من خیال می کنم اولین داستان نویس ایرانی جمال زاده نیست، دهخداست. من در تأثیرگذاری جمال زاده شک دارم. هدایت زبانش معیوب است و فارسی اش خوب نیست. دو کتاب اول چوبک ( خیمه شب بازی و انتری که ... ) بسیار جالب است اما هدایت دید وسیع تری دارد و نویسنده بزرگتری است. در واقع جالب ترین بخش کار هدایت طنز اوست. آل احمد اندیشه ای ندارد. اصلا « اندیشه های آل احمد » یعنی چه؟ فقط یک مقدار در مقاله هایش موضع گیری هایی کرده و به اصطلاح به این و آن تاخته... اینها که اندیشه نیست. « به نظر من موضوع و موضع گیری و دیدگاههای او، و بعد هم نثر و زبانش در مقاله ها، همه اشکال دارد ». علی محمد افغانی بعد از شوهر آهو خانم و شادکامان دره قره سو باطری اش خالی شد و ... " خب این مشت نمونه خروار است. بقیه را خودتان در کتاب بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 11:35 PM  توسط سید علی شهروزی  | 

با تشکر از دوست خوبم آقائ رشوند عزیز و قصه ای از من که در وبلاگش کذاشته

 

میرزا محمد را تمام ساکنان اطراف "شاهرود" که در دره الموت جاری است ،می شناختند .آب را که بو می کرد ،می فهمید ،که ماهی دارد یانه ؟ بیشترین ماهی را صید می کرد ،اما مدتی بود که دل و دماغی برای کار  نداشت.از خورد و خوراک افتاده بود .حتی حوصله نداشت که به فخری فکر کند.آنها دوسالی بود که شیرینی خورده هم بودند .گوش به پند و اندرز کسی نداشت .با خود کلنجار می رفت و انتظار روزهای نیامده را می کشید .

یکبار اورا گرفته بود ،اما به قدری سنگین بود که سیم قلاب را پاره کرده ودررفته بود .میرزا فقط اندام زیبا و بلندش را در آب دید که نرم و چابک ناپدید شد .یک ماهی بزرگ .

از آن پس در رویاها  و گاه در واقع ، ماهی بزرگ را می دید  که چشمهایش را به او  دوخته است .مثل جادو بود .چهارسال بودکه بر رودخانه " بس " می زد .آن قدر محکم  که اگر یک گاو را هم آب با خود می آورد ، نمی توانست از آن در برود .خودش به راحتی می توانست  تو بس بخوابد  و ماهی دزدش را بگیرد .آنها که سحرگاه به شیبخون می آمدند ، با اندام درشت میرزا  به جای ماهی روبرو می شدند  و پس از یک منازعه  ی کوتاه ، فراری می شدند .

گاه که انتظار صبر و قرارش را می برد ،به استحکام "بس" تردید می کرد که نکند ، از ان عبور کرده باشد  و دوباره به خودش نهیب می زد :

" نه ماهی به آن بزرگی نمی تواند  به دریا برگردد،برای همین در گودالهای بالای رودخانه  ماندگارشده "

ماهیگیران پیر عقیده داشتند که هر ماهی پس از رشد ،ناچار باید به دریا برگردد و الا زندگی برایش  دشوار می شود ،میرزا جواب می داد:

((تنش  یک من چربی دارد .از سرما تلف نمی شود .))

هرکس اورا می دید ، زیرگوش دیگری نجوا می کرد  که هوای رودخانه  عقل از سرش برده .از بس که وقت وبی وقت  به رودخانه می رود ،به جادو گرفتار شده و مادرش  را به سید دعانویس  حواله می کردند ،میرزا کار درباغ و مزرعه را کنار گذاشته بود،بیشتر وقت ها درکنار" بس  "می نشست و آرام و بی صدا حرکت  آب را نظاره می کرد ،یا آن که  در پشت بام خانه اش  که چشم انداز آن "شاهرود " خروشان بود ، به افق چشم می دوخت  و به فکر فرو می رفت .

صبح شده بود ، میرزا در پشت بام ، خواب ماهی بزرگ را مرور می کرد .آفتاب  به سرش  می تابید و چشمهایش  را می زد ، اما احساس خوبی داشت  و راضی نبود  که از آن دل بکند .حتی اگر عزرائیل  می آمد جواب می کرد . درخواب  و بیداری بود که مادرش با عجله اورا بیدار کرد . میرزا محمد در بستر نشست ، یک لحظه ، گنگ و منگ بود  تابه خاطر آورد کجاست . مادرش تند  و بلند حرف می زد که برای او مفهوم نبود . ماهی و   "بس" را تکرار میکرد .از پشت بام  که به درخانه  نگاه کرد ایوب را دید  که شلوارش را بالا زده  و بیلش را روی دوش گرفته  و منتظر میرزا محمد است .

میرزا آنقدر  ذوق زده بود  که نفهمید چطور  خودش را به بس رسانید .همه اهل محل آمده بودند . ایوب برای جماعت تعریف می کرد  که از کنار "بس" به طرف " گته جوب "  می رفت تا آب را به طرف زمینش باز کند که متوجه شالاپ شالاپ  می شود .اول گمان می کند  که روباهی یا "سموری" به "بس " افتاده  و تقلا می کند ،اما وقتی توی بس را نگاه می کند ، از تعجب شاخ در می آورد .درجا خشکش می زند ،زبانش بند می آید و به سمت  خانه میرزا می دود .

میرزا محمد به داخل "بس" پرید که خشک بود ماهی تو تله افتاده بود و خودرا با همه ی نیرو به دیوارهای "بس" می زد اما نمی توانست خلاص شود .میرزا با مهارت طنابی را که فخری برایش آورده بود از دهان ماهی رد کرد وسر طناب را به ایوب داد تا ماهی را به کمک هم به کنار مزرعه بردند .ماهی بزرگ  هنوز جوش و خروش داشت و حاضر به تسلیم در برابر میرزا محمد نبود .مردم آنچه را که می دیدند باور نداشتند ،چند نفری که پشت سر میرزا محمد  حرفهایی  زده بودند ، حالا سرشان را پائین انداخته و خجل بودند .هرکس حرفی می زد ،یکی می گفت :

دومن  گوشت داره

دیگری می گفت :

قدش یک زرع بیشتر است

طلسم رودخانه  شکسته شده بود . ومیرزا دیگر در محکم بودن بس  تردید نداشت .فخری هم  به اندازه میرزا خوشحال بود ،زیرا بخت او  که به صید ماهی بزرگ گره خورده بود ،بازشد .حالا می توانستند به یکدیگر و به آینده فکر کنند 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

داستان ماهیگیر از مجموعه  داستانی کتاب بالاخان به قلم دکتر شهروزی که   درسال ۱۳۷۶ توسط

انتشارات طه قزوین  چاپ گردیده انتخاب شده است . 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 4:7 AM  توسط سید علی شهروزی  | 

امیدوارم هر روز بتوانم پست جدیدی بنویسم.

صبح است و چون دخترم با من در خانه است نتوانستم برای کوهنوردی بروم، چونکه اینجا(نیو یورک) یکشنبه است و مهد کودک لیلانور تعطیل است. اینترنت را دوری زدم، خبر دندانگیری ندیدم و البته وبلاگ خودم و علی‌ آقا رشوند را هم دیدی زدم که در آنها هم خبری نبود. حالا باید سری به فیس بوک بزنم و بعد هم مقاله دکتر سلطانی (همکلاسی دانشکده پزشکیم) را که در پست استاندارد سیراکوس چاپ شده است بخوانم. لابد بعد هم باید اخبار انگلیسی‌ را در یکی دو منبع مثل بی‌بی‌سی و سی‌ ان ان نگاه کنم. بقیه روز هم در اختیار زن و بچه هستم که اگر نبودم یک داستنک برایتان مینوشتم که حسابی‌ کیف کنید ،و البته کتاب ساله بلوای عباس معروفی را میخواندم.امیدوارم هر روز بتوانم پست جدیدی بنویسم.

 علی‌

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 6:25 PM  توسط سید علی شهروزی  | 

آقای رشوند عزیز

جناب آقای رشوند عزیز،

داستانهای مینمالیستی شما یا خیلی‌ ساده است مثل همین داستانک برق، یا اینکه خیلی‌ حرفه أی هستند که می‌توان آنهارا ترجمه کرد و منتشر نمود. برای آقای لطفی‌ یک یاد داشت در وبسایتم نوشتم که به ایشان بدهید بخوانند و اگر ای‌میل یا وب دارند حتما بنویسید. به زودی در ایران کنار هم کار مشترک را شروع خواهیم کرد. شاید شرایطی برای شما فراهم شود تا یک رمان بنویسید. اگر چه داستان کوتاه هم اهمیت خود را دارد، اما رمان چیز دیگری است. اگر نویسنده ای رمان ننویسد مثل اینکه چیزی در هنرش کم داشته باشد.

مخلص همگی‌،

علی‌  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 11:24 PM  توسط سید علی شهروزی  | 

آخرین پست وبلاگ هرانک

 

"الموتی بودن"

یک حس وحال عاطفی عمیق است که با نوعی رنج وخلوص همراه است

تربیت کوهستانی  ما ایجاب می کند که عشق هایمان را در سینه نگاه داریم

نگاه هامان در سکوت بلندترین فریادهاست .

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

 نوشته بالا از دوست بزرگوار م دکتر سیدعلی شهروزی منبع (کتاب بالاخان ص۶۹)

--------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 7:52 AM  توسط سید علی شهروزی  |